پرونده‌های حل نشده

۱۰ پرونده جنایی مشهور که هرگز حل نشده‌اند

همه دوست دارند معمای خوب حل کنند. اما اگر معمایی هرگز به پایان رضایت‌بخش خود نرسد، چه می‌شود؟ موارد حل‌ نشده پلیس زیر عجیب، ترسناک و ناامیدکننده بی‌نتیجه هستند. آن‌ها جزو معماهای حل‌نشده بسیار مبهم دوران ما هستند.

اجازه دهید از یکی از مشهورترین پرونده‌های حل‌نشده شروع کنیم، آن‌قدر مشهور که وب‌سایتی هم وجود دارد که به دنبال این قاتل است.



۱. زودیاک قاتل

طرحی از زودیاک و نامه اسرارآمیزش
طرحی از زودیاک و نامه اسرارآمیزش

اکثر مجرمان معمولاً درباره جرایم‌شان ساکت هستند، اما “زودیاک”، که خودش را اینطور نامیده بود، اصلاً چنین نبود. از 1988-1969 او سانفرانسیسکو را با قتل‌هایش وحشت‌زده کرد و با نامه‌های رمزی‌اش به روزنامه محلی، پلیس را مسخره می‌کرد. حداقل پنج قتل مستقیماً به او مربوط بودند، اگرچه ادعا می‌کرد 37 نفر را کشته است. وحشت او زمانی شروع شد که بتی لو جنسن 16 ساله و دیوید آرتور فارادی 17 ساله در حالی که گلوله‌باران شده بودند، در بیرون از ماشین‌شان پیدا شدند. جنسن با پنج گلوله در پشتش در صحنه کشته شد، در حالی که فارادی بر اثر گلوله‌ای به سرش در راه بیمارستان جان سپرد. نیم سال بعد، زوج دیگری که ماشین‌شان را چهار مایل دورتر از آن صحنه جنایت پارک کرده بودند نیز با گلوله کشته شدند، یکی کشته و دیگری زخمی. بازمانده، مایکل مگیو توانست توصیفی از قاتل بدهد. او یک مرد سفیدپوست، چاق‌اندام و حدود 170 سانتی‌متر قد توصیف کرد. خود قاتل زودیاک مدارک باقی‌مانده را به پلیس داد.

در ساعت 12:48 شب همان روز، پلیس تماس عجیبی دریافت کرد:

می‌خواهم یک قتل دوگانه را گزارش کنم. اگر یک مایل به سمت شرق در پارکوی کلمبوس بروید، بچه‌ها را در یک ماشین قهوه‌ای پیدا خواهید کرد. آن‌ها با یک لوگر نه میلی‌متری شلیک شده‌اند. من همان بچه‌ها را سال گذشته هم کشتم. خدانگهدار.

یک ماه بعد، روزنامه‌ها اولین نامه از قاتل زودیاک را دریافت کردند. او خواستار انتشار نامه در صفحه اول شد وگرنه تهدید کرد که به کشتار ادامه خواهد داد. نامه قتل‌ها را توصیف می‌کرد، همه با رمزهای مرموزی که به نظر می‌رسید یک کد تشکیل دهند. این الگوی معمولی بود برای نامه‌های دیگری که ارسال کرد، همه با امضای نماد دایره صلیبی‌شکل. یکی از این نامه‌ها توسط یک معلم و همسرش رمزگشایی شد. در آن نوشته شده بود:

من از کشتن مردم لذت می‌برم چون خیلی سرگرم‌کننده است. سرگرم‌کننده‌تر از کشتن حیوانات وحشی در جنگل چون انسان خطرناک‌ترین حیوان است. کشتن چیزی به من بیشترین هیجان را می‌دهد. حتی بهتر از برآورده کردن خواسته‌های جنسی‌ات است. بهترین قسمتش این است که وقتی بمیرم، در بهشت تولد دوباره خواهم یافت و کسانی را که کشته‌ام برده‌های من خواهند شد. نام خود را نخواهم داد چون شما سعی خواهید کرد مانع یا متوقف کردن جمع‌آوری برده‌های من برای زندگی پس از مرگم شوید. EBEORIETEMETHHPITI

زودیاک به قتل و گذاشتن مدارک ناامیدکننده برای پلیس ادامه داد – نامه‌های رمزی، تماس‌های ناشناس، نماد دایره صلیبی‌شکل روی ماشین قربانیان، ارسال پیراهن‌های خونین، شهادت بازماندگان – اما پلیس هرگز او را پیدا نکرد.

۲- پرونده تامن شود

عکس مقتول
عکس مقتول

زودیاک تنها کسی نبود که علاقه داشت از کدها استفاده کند. صبح روز اول دسامبر 1948، جسد یک مرد در ساحل سامرتون در آدلاید استرالیا پیدا شد. بدن مرد در وضعیت کاملاً عادی بود و هیچ جراحتی یافت نشد. او به خوبی لباس پوشیده بود، اگرچه برچسب‌های همه لباس‌هایش برداشته شده بود. در جیبش بلیط قطاری به مقصد هنلی بیچ بود که استفاده نشده مانده بود. یک ماه بعد، چمدانی مرتبط با او در ایستگاه راه‌آهن آدلاید پیدا شد. برچسب آن هم، همانند لباس‌های داخل آن برداشته شده بود. متاسفانه هیچ سرنخی پیدا نکردند، همانند کالبدشکافی که هیچ ماده خارجی در بدنش پیدا نشد که بتواند مرگش را مستقیماً به مسمومیت ربط دهد. یک ماه بعد، مهم‌ترین اما مبهم‌ترین مدرک در جیب پنهان شلوار مرد پیدا شد. روی آن نوشته شده بود “تامن شود”.

کارمندان کتابخانه عمومی برای ترجمه عبارت فراخوانده شدند. آن‌ها نتیجه‌گیری کردند که معنای آن “پایان یافته” یا “تمام شده” است، که می‌توان آن را در مجموعه شعری به نام رباعیات عمر خیام پیدا کرد. بلافاصله پلیس در سراسر کشور جستجویی برای پیدا کردن کتابی که این کاغذ از آن پاره شده بود انجام داد. مردی پیش قدم شد و ادعا کرد که کتاب را یک یا دو هفته قبل از پیدا شدن جسد در صندلی عقب ماشینش پیدا کرده است. در پشت آن کد عجیبی با مداد نوشته شده بود. شماره تلفن پرستاری هم پیدا شد که به افسر ارتشی به نام آلفرد باکسال مرتبط بود. هر دو نفر ارتباط با مرد مرده را انکار کردند. آن‌ها هرگز در این پرونده پیشرفت بیشتری نکردند، اگرچه بسیاری مشکوک هستند که خودکشی بوده باشد چرا که موضوع کتاب درباره نداشتن پشیمانی هنگام مرگ بوده است. برخی فکر می‌کنند شاید جاسوس بوده باشد. و تا زمانی که پیشرفتی در پرونده نباشد، بر مزارش نوشته شده است:

اینجا مرد ناشناسی که در اول دسامبر 1948 در ساحل سامرتون پیدا شد، آرمیده است.

۳- پرونده تارا کالیکو

تصویر تارا کالیکو
تصویر تارا کالیکو

در صبح روز 20 سپتامبر 1988 در بلن، نیومکزیکو، به نظر می‌رسید روز مناسبی برای دوچرخه‌سواری است. تارا کالیکو دوچرخه صورتی مادرش را قرض گرفت تا یک دور بزند. او دختری برون‌گرا و پرانرژی بود که به عنوان کارمند بانک کار می‌کرد و در حال تحصیل برای روان‌شناس یا روان‌پزشک شدن بود. او برنامه داشت آن بعدازظهر تنیس بازی کند و از مادرش خواست که اگر تا ظهر برنگشت دنبالش بیاید. اما او هرگز برنگشت. تمام سرنخ‌ها به بن‌بست رسیدند تا اینکه یک سال بعد، عکسی پیدا شد که دختری در سن و سال او و پسری گمشده را با دهان بسته نشان می‌داد.

عکس پولاروئید در پارکینگ یک فروشگاه غذایی اولیه در فلوریدا پیدا شده بود. پسر 9 ساله، مایکل هنلی، در همان منطقه‌ای که کالیکو در آوریل 1988 ناپدید شده بود، زمانی که با پدرش در حال شکار بوقلمون بود، گم شده بود. به نظر می‌رسید آن‌ها در انتهای ونی هستند، با کپی کتابی نوشته V.C. اندروز، نویسنده مورد علاقه کالیکو، کنار دختر. در ابتدا مادر تارا فکر نمی‌کرد آن دختر او باشد، اما دختر عکس اسکاری مشابه کالیکو داشت. اما باز هم، به دلیل نبود شواهد کافی، بسیاری از متخصصان عکس را رد کرده‌اند. در سال 1990، جسد هنلی در کوه‌های زونی جایی که در حال شکار بود پیدا شد، که به شدت نظریه ربوده شدن آن‌ها و برده شدن به فلوریدا را تضعیف کرد. والدین کالیکو در نهایت درگذشتند بدون اینکه بفهمند چه کسی دخترشان را برده است.

۴- معمای پاهای قطع شده

کفش‌های پیدا شده
کفش‌های پیدا شده

در سال 2007، دختری در ساحل بریتیش کلمبیا در حال قدم زدن بود که کفش ورزشی پیدا کرد. با وحشت کشف کرد که پای انسانی در آن بوده. از آن زمان، تعدادی پای قطع شده به ساحل رسید. این پاها متعلق به 5 مرد، یک زن و 3 نفر نامشخص بوده‌اند. در طول سالیان و با پای جعلی اضافه شده گهگاه، این پرونده هرگز کاملاً بسته نشده و نظریه‌های متعددی درباره مالکان این پاها وجود دارد.

پلیس ونکوور موفق شد در سال 2008 یک پا را شناسایی کند و DNA آن را با مردی که خودکشی‌اش را فرض کرده بودند، مطابقت دهد. آن‌ها بعداً توانستند دو پای دیگر را هم با زنی که باور بر این بود خودکشی کرده است، مطابقت دهند. به دلیل این یافته‌ها، بسیاری گمان می‌کنند این پاها متعلق به کسانی است که از پل به پایین پریده و خودکشی کرده‌اند. با این حال، به دلیل کم‌بودن پا و عدم پیدا شدن سایر اجزای بدن، برخی بر این باورند که این پاها متعلق به قربانیان سقوط هواپیمایی جزیره‌ای در نزدیکی است. عده‌ای هم معتقدند متعلق به قربانیان سونامی آسیایی در 2004 است، چرا که کفش‌ها قبل از 2004 ساخته شده‌اند. هر چه هست، این پاها سال‌هاست که دنیا را حیرت‌زده کرده‌اند.

۵- زن مرده‌ای که قاتلش را لو داد

تصویر زن و قاتل
تصویر زن و قاتل

اگرچه این پرونده حل شده، اما چگونگی حل آن همچنان معمایی باقی مانده است. در سال 1977، یک تکنسین تنفسی در شیکاگو در آپارتمانش کشته شد. ترسیتا باسا زیر یک تشک در حال سوختن با چاقوی قصابی فرو رفته در قفسه سینه‌اش پیدا شد. پلیس تلاش کرد جواهرات دزدیده شده او را پیگیری کند اما بی‌نتیجه ماند. آن‌ها همچنین در ارتباط دادن هر یک از مظنونین به جنایت ناکام بودند. به نظر می‌رسید غیرممکن است قاتل را پیدا کنند، تا اینکه رمی چوا، همکاری که به سختی قربانی را می‌شناخت، به طور غیرارادی منبع اصلی اطلاعات شد.

چوا شروع به دیدن رؤیاها و کابوس‌های مکرر درباره باسا کرد. این اتفاق از رختکن کارشان شروع شد، جایی که او صورت مردی را پشت سر باسا دید. این موضوع در خواب‌هایش تکرار می‌شد. چوا سپس شروع به تسخیر روح باسا در هنگام صحبت با شوهرش کرد. در حالی که روح باسا را تسخیر کرده بود، چوا برای شوهرش تمام داستان قتل باسا را تعریف کرد. او ادعا کرد پرستار بیمارستان به نام آلن شووری در حال کمک به باسا در مورد تلویزیونش بوده که به او حمله کرده، سپس او را کشته و تشکش را آتش زده است. روح حتی توانست جزئیات آنچه برای جواهراتش اتفاق افتاده را بدهد که به همسر عرفی شووری داده شده بود. آقای چوا همسرش را متقاعد کرد این جزئیات را به پلیس بدهد.

پلیس در ابتدا شکاک بود، اما پس از دیدن جواهرات باسا روی همسر شووری (پسرعموی باسا توانست آن‌ها را تأیید کند، دقیقاً همان‌طور که روح گفته بود)، پلیس توانست مرد را به 14 سال زندان محکوم کند. متأسفانه مدارک کافی برای محکومیت بیشتر وجود نداشت. اما واقعاً روح باسا قاتل را لو داد؟ شاید چوا برخی حقایق پرونده را می‌دانسته و آن را به صورت تسخیر روحش جلوه داده باشد؟ هر چه پلیس را به قاتل رسانده، همچنان معمایی باقی مانده است.

۶- پسر درون جعبه

تصویر پسر درون جعبه
تصویر پسر درون جعبه

در سال 1957 در فیلادلفیا، شکارچی‌ای جسد کوفته‌شده پسری را درون جعبه‌ای از جی‌سی پنی پیدا کرد. این پسر حدود 4 تا 6 ساله، برهنه بود و در فلانل پیچیده شده بود. به نظر می‌رسید بر اثر ضرباتی به سرش جان سپرده باشد. شکارچی از اینکه تله‌های سمور آبی‌اش توسط پلیس ضبط شود وحشت داشت، پس جسد را گزارش نکرد. دو روز بعد دانشجویی جسد را پیدا کرد و پلیس پرونده “کودک ناشناس آمریکا” را شروع کرد. این موضوع بلافاصله توجه رسانه‌ها را به خود جلب کرد و پوسترهای پسر در سراسر پنسیلوانیا پخش شد.

اگرچه پلیس هزاران سرنخ دریافت کرد، اما هرگز نتوانست هویت پسرک را کشف کند. آن‌ها تلاش کردند جعبه جی‌سی پنی و اثرانگشت‌های پسر را ردیابی کنند، اما همه چیز به بن‌بست رسید. با این حال، دو سرنخ امیدوارکننده وجود داشت. یکی مربوط به پرورشگاهی بود که 1.5 مایل دورتر قرار داشت.

پزشک قانونی که تا مرگش این پرونده را دنبال کرده بود، توسط یک روان‌شناس به آن پرورشگاه هدایت شده بود، جایی که گهواره‌ای شبیه به گهواره‌ای که درون جعبه فروخته می‌شد پیدا کرده بود. روی بند رخت، پتوهایی شبیه پتوی پیچیده شده دور پسر بود. او باور داشت پسر متعلق به نادختری مردی بود که آن پرورشگاه را اداره می‌کرد، و او نمی‌خواست به عنوان مادر بدون شوهر شناخته شود. پلیس آنها را بازجویی کرد، اما تحقیقات را متوقف کرد.

در سال 2003، آن‌ها دوباره پرونده را باز کردند و زنی را که با “M” شناخته می‌شد مصاحبه کردند که ادعا کرده بود مادر خشنش در 1954 کودک را خریداری کرده بود. به گفته او، مادرش در یک حمله خشن پسر را کشته بود. چون “M” از نظر روانی ناپایدار بود، این تحقیقات هم متوقف شد و پسر همچنان به عنوان “کودک ناشناس آمریکا” باقی ماند.

۷- پرونده جانت دپالما

برشی از روزنامه در تاریخ 1972
برشی از روزنامه در تاریخ 1972

معمولاً مردم فکر می‌کنند جادوگران مربوط به شهر سالم، ماساچوست هستند، اما در این پرونده خاص، جادوگران در اسپرینگ‌فیلد، نیوجرسی بودند. همه چیز در سال 1972 شروع شد زمانی که سگی بازوی تجزیه شده‌ای به خانه آورد. این موضوع باعث جستجوی پلیس شد و پس از آن جسدی در بالای صخره‌ای در اسپرینگ‌فیلد پیدا شد. جسد به عنوان جانت دپالمر 16 ساله که 6 هفته بود ناپدید شده بود، شناسایی شد. بلافاصله شایعاتی در مورد علت مرگش منتشر شدند. تپه‌ای که او در آن پیدا شده بود، پوشیده از نمادهای عرفانی بود و بسیاری اعتقاد داشتند جسدش روی یک قربانگاه دست‌ساز قرار داده شده است. بسیاری از اهالی محلی، حتی برخی از اعضای پلیس، یک گروه جادوگران یا همان شیطان‌پرستان را مقصر می‌دانستند که دپالما را به عنوان قربانی انسانی استفاده کرده بودند.

به دلیل سیل، بیشتر جزئیات پرونده از بین رفته است. با این حال، برخی گزارش‌های روزنامه‌های محلی اشاره می‌کنند که پلیس نتوانسته بود علت مرگ را به دلیل وضعیت شدید تجزیه شده جسد تعیین کند. آن‌ها همچنین مرد بی‌خانمان مظنون اصلی را بررسی کرده بودند. در مورد نظریه عرفان، بسیاری اعتقاد دارند که دپالما شاید گروهی از نوجوانان شیطان‌پرست مدرسه‌اش را که سعی در تبلیغ آن‌ها داشته، عصبانی کرده باشد. او در گروهی درگیر بود که با یافتن ایمان مسیحی، به معتادان کمک می‌کردند. کشیش مدیر این گروه نظریه‌ای مطرح کرده بود که دپالما به دلیل همین فعالیت‌ها به عنوان قربانی برای آن گروه انتخاب شده بود. آیا او قربانی انسانی بوده است؟ یا این شک‌ها به پنهان کردن قاتل واقعی کمک کرده است؟ شاید هیچ‌کس هرگز نفهمد.

۸- پرونده گلیکو-موریناگا

تصویر هیولای 21 چهره
تصویر هیولای 21 چهره

خب، خودتان را آماده کنید، چون این پرونده عجیب و غریب است مثل سریال‌های جنایی تلویزیون. این پرونده مربوط است به شرکت‌های ژاپنی ازاکی گلیکو، مشهور به خوراکی پاکی، و موریناگا. در سال 1984، دو مرد مسلح و ماسک‌دار وارد خانه مادر مدیرعامل گلیکو، کاتسوهیسا ازاکی، شدند و او را بستند و کلید خانه مدیرعامل گلیکو را گرفتند. با ورود به خانه‌اش، همسر و دخترش را هم بستند. خانم ازاکی سعی کرد با آن مردان برای پول چانه بزند، اما آن‌ها به دنبال چیز دیگری بودند. پس از قطع سیم‌های تلفن، به حمام یورش بردند که ازاکی و دو فرزند دیگرش در آنجا پنهان شده بودند. آن‌ها ازاکی را ربودند و در انباری گروگان گرفتند. آن‌ها خواستار یک میلیارد ین و 100 کیلوگرم شمش طلا به عنوان باج شدند. نقشه‌شان زمانی فاش شد که ازاکی سه روز بعد موفق به فرار شد.

چند هفته بعد، درست زمانی که شرکت فکر می‌کرد از اخاذی در امان است، خودروهای پارکینگ مرکز آن آتش زده شدند. سپس، ظرف حاوی اسید کلریدریک و نامه تهدیدآمیزی خطاب به گلیکو در ایباراکی، جایی که انبار بود، پیدا شد. این شروع سلسله نامه‌هایی از شخص یا گروهی بود که خود را “هیولای 21 چهره” نامیده بود، برگرفته از شخصیتی در یک مجموعه تلویزیونی کارآگاهی ژاپنی. نامه‌ها شرکت را تهدید می‌کرد و ادعا می‌کرد محصولات شیرینی آن‌ها آغشته به سیانید پتاسیم است. گلیکو مجبور شد محصولات را از قفسه‌ها جمع‌آوری کند که منجر به 21 میلیون دلار ضرر و اخراج 450 کارگر پاره‌وقت شد.

پس از ماه‌ها آزار گلیکو، هیولای 21 چهره تصمیم گرفت جای دیگری برای سرگرمی پیدا کند. آخرین نامه‌شان خطاب به شرکت چنین بود: “ما گلیکو را بخشیدیم!” با این پایان ناگهانی، توجه‌شان را به شرکت‌های غذایی مارودای هم، هاوس فودز و فوجیا معطوف کردند. در مقابل توقف آزار و اذیت‌شان علیه مارودای، یکی از کارمندان آن باید پول باج را در قطار تحویل می‌داد. در همان زمان بود که یک کارآگاه که خود را به عنوان کارمند جا زده بود، مظنون اصلی را که به “مرد چشم‌ریز” معروف بود، دید. او مردی تنومند بود با موهای کوتاه و فرد شده، با “چشم‌هایی مثل روباه”. پس از انداختن پول باج طبق دستور، او و کارآگاه دیگری سعی کردند مرد چشم‌ریز را تعقیب کنند، اما او فرار کرد. آن‌ها بعداً فرصت دومی پیدا کردند، اما او دوباره فرار کرد.

پس از ادامه آزار و اذیت پلیس، یک سال بعد رئیس پلیس یاماموتو خودکشی کرد و خود را آتش زد، چون از شکستش در دستگیری مرد چشم‌ریز شرمسار بود. پنج روز پس از مرگ او، هیولای 21 چهره آخرین نامه‌اش را برای رسانه‌ها فرستاد:

یاماموتو از پلیس استان شیگا مرد. چقدر احمقانه! ما در شیگا دوست یا جای پنهانی نداریم. باید یوشینو یا شیکاتا می‌مردند. آنها یک سال و پنج ماه چه کار کرده‌اند؟ نگذارید آدم‌های بدی مثل ما فرار کنند. آدم‌های احمق بسیار بیشتری هستند که می‌خواهند ما را تقلید کنند. یاماموتوی بی‌کاره مردانه مرد. پس تصمیم گرفتیم برایش تسلیت بگوییم. تصمیم گرفتیم دیگر شرکت‌های غذاساز را آزار ندهیم. اگر کسی از شرکت‌های غذاساز اخاذی کند، آن ما نیستیم بلکه کسی است که ما را تقلید می‌کند. ما آدم‌های بدی هستیم. یعنی کارهای بیشتری به غیر از اذیت کردن شرکت‌ها داریم. زندگی مرد بدی سرگرم‌کننده است. هیولای 21 چهره.

۹- کشتی اس اس اورانگ مدان

تصویر کشتی آمریکایی
تصویر کشتی آمریکایی

کشتی‌های ارواح فقط در افسانه‌ها و فیلم‌هایی مانند دزدان دریایی کارائیب وجود ندارند. در این داستان واقعی، کل خدمه به طور مرموزی جان باختند. همه چیز در سال 1947 شروع شد، زمانی که کشتی‌هایی که از تنگه مالاکا (بین سوماترا و مالزی) عبور می‌کردند، صدای فراخوان اضطراری نگران‌کننده‌ای شنیدند:

همه افسران از جمله کاپیتان مرده‌اند، در اتاق نقشه و پل دراز کشیده‌اند. احتمالاً کل خدمه مرده‌اند.

پس از این پیام، کد مورس غیرقابل تشخیصی بود و سپس در نهایت “من می‌میرم.”

یک کشتی آمریکایی به نام سیلور استار به فراخوان اضطراری پاسخ داد و اورانگ مدان را پیدا کرد، اما هیچ اثری از خدمه در عرشه نبود. اجساد هلندی‌ها با چهره‌هایی که انگار قبل از مردن شاهد چیزی دلخراش بوده‌اند در سراسر عرشه پراکنده بودند. حتی سگ هم با چهره‌ای دردمند مرده بود. جسد کاپیتان در پل پیدا شد، در حالی که افسر ارتباطات هنوز در جایگاهش بود، با انگشتان سردش که هنوز تلگراف را فشار می‌داد. خدمه آمریکایی به عرشه زیرین رفتند تا همان وضعیت را ببینند. علی‌رغم اینکه بیش از 100 درجه آنجا بود، سرمایی بر ایشان چیره شد.

وقتی دوباره به کشتی خودشان برگشتند، تصمیم گرفتند اورانگ مدان را بکسل کنند و به بندر ببرند. اما به محض اتصال طناب بکسل، دود از کشتی بیرون زد. لحظاتی بعد منفجر شد و در آبراهه‌اش غرق شد، و همه اسرارش را همراه خود برد. چه چیز وحشتناکی خدمه دیده بودند؟ برخی باور دارند کار ماورایی بوده است. شاید گروهی از ارواح دزدان دریایی کشتی را غارت کرده بودند یا بیگانه‌ها تصمیم گرفته بودند سر بزنند. چنین چیزهای توضیح‌ناپذیری اتفاق می‌افتد، همان‌طور که آتش‌نشان و امدادگر پزشکی اضطراری میک مایرز در ایستگاه آتش‌نشانی‌اش تجربه کرده است. البته دیگران توضیحات علمی‌تری دارند.

بسیاری نظریه مطرح می‌کنند که کشتی هلندی مواد خطرناکی مانند سیانید پتاسیم و نیتروگلیسیرین قاچاق می‌کرده است. آب دریا شاید با بار ایجاد واکنش کرده و گازهای سمی آزاد شده و خدمه را مسموم کرده باشد. نیتروگلیسیرین بعداً انفجار را سبب شده است. یا شاید مشکلی در اتاق دیگ بخار بوده و مونوکسیدکربن خدمه را کشته و آتش‌سوزی خارج از کنترل کشتی را نابود کرده است. آنچه بسیار نگران‌کننده است این حقیقت است که اگرچه کشتی سیلور استار بسیار واقعی است، اما هیچ سوابق ثبتی از خود کشتی وجود ندارد. آیا آن کشتی واقعاً وجود داشته یا صرفاً حکایت دریانوردان است؟

۱۰- کیپ متجاوز

تصویر کیپ متجاوز
تصویر کیپ متجاوز

آخرین پرونده حل‌نشده، یک پرونده مشهور نیست، بلکه پرونده محلی است که از سال‌ها پیش در شهر همسایه به یاد دارم. اگر نه یادداشت کوتاهی درباره آن در بایگانی قدیمی ویدئویی مربوط به گشت محله، شاید فکر می‌کردم تخیلم بوده است. در سال 2005، در شهر مرفه کیپ الیزابت، مین، جامعه تجربه نگران‌کننده‌ای داشت. در شب، قربانیانی که درها را باز گذاشته بودند، صبح که بیدار می‌شدند به طور گذرا مردی را می‌دیدند که به آن‌ها خیره شده است. قبل از اینکه بتوانند واکنش نشان دهند، مرد فرار می‌کرد و خانه را دقیقاً همان‌طور که قبل از ورودش بود، ترک می‌کرد. چیزی دزدیده نمی‌شد. کسی آسیب یا کشته نمی‌شد. تنها چیزی که او می‌برد حریم خصوصی آن‌ها بود که وارد اتاق خوابشان می‌شد و آن‌ها را تماشا می‌کرد.

طرحی تقریبی از مردی در اوایل بیست سالگی در اخبار محلی پخش شد. همه فکر می‌کردند او را می‌شناسند و پلیس تماس‌های زیادی از شهروندان نگران دریافت کرد که افراد مشکوک را نام می‌بردند. اگرچه دو نفر فرد واحدی را نام بردند، اما پلیس هرگز ” کیپ متجاوز” را دستگیر نکرد. پس از برخی تجاوزها در اوت، دسامبر و فوریه، او دیگر هرگز وارد نشد. شاید در آن مدت از تماشای اجساد خوابیده به حد کافی لذت برده بود. اما فکر اینکه چنین شخصی وجود داشته و هنوز در میان ما قدم می‌زند، برای هر کسی وحشتناک است. و البته، یادآوری تلخی است برای قفل کردن درهایمان.